صلوات

۳۴ داستان از شگفتی صلوات

داستان  شفای مریض با صلوات: زنی شفای پسر کور وکر خود را از حضرت محمد(ص) خواست.آن حضرت فرمود: برو بر من صلوات بسیار بفرست .آن زن هم به هر قدمی که بر می داشت یک صلوات می فرستاد. چون به خانه رسید، پسر اوسالم شد. نزد آن حضرت برگشت وسلامتی پسرش را به ان حضرت گفت.حاضرین سالم شدند .جبرءیل نازل شد وگفت : خداوند می فرماید: چنانچه اعضای این پسر را به برکت صلوات بر تو وال تو شفا دادم ، روز قیامت نیز به برکت صلوات بر تو ، گناهان امت را می بخشم.

داستان رفع خطر: حجت الاسلام والمسلمین مهدی پور حدود ۴سال پیش یکی از اعضای خانواده ما خوابی دید ۳ روز بعد جریان خواب را برای مرحوم حضرت آیت الله صدیقین اصفهانی نقل کردم. ایشان در ضمن تعبیر ابعاد آن خواب فرمود: قرار بود در همان روز رویت خواب ، ازاین خانواده یک نفر تلف شود ، ولی نظر به این که در آن خانه صلوات زیاد می فرستادند ، خطر رفع شد بلافاصله با دوستم که در یکی از شهر های آذربایجان زندگی می کرد  تماس گرفتم واز او احوال پرسی کردم.

اوگفت : سه روز بعد پیش پسرم با کامیون تصادف سختی کرده و الآن در بیمارستان بستری است و مدتها در حال اغما بود. به این طریق صدق خواب و تعبیر آن روشن شد و معلوم شد که این خطر به برکت صلوات بر محمد وآل محمد از این خانواده بر طرف شد.

داستان عذاب قبرستان: مادری بعد از وفات دخترش ،اورا در خواب می بیتد که در عذاب ورنج وسختی است. ب ناراحتی از خواب بیدار می شود وناله وفریاد وگریه وزاری سر می دهد.چند روزی به حال فرزندش اشک ریخت.مدتی از این ماجرا گذشت.دوباره دخترش اورا درخواب دید که خوشحال وخرسند استودر بهشت فردوس نشسته ودر حال استراحت است. مادر گفت: ای دختر، آن دفعه با آن وضع اسفبار واین دفعه تو را در بهشت می بینم.

داستان چیست؟ گفت: ای مادر ،آن عذاب وآن سختی به خاطر گناهان وغفلت هایم بوده که مشاهده کردی اما این حالی که می بینی به واسطه این است که چند ورز پیش عزیزی از کنار مقبره وقبرستان مارد می شد وچند دفعه صلوات فرستاد وثواب آن را به اهل گورستان بخشید.خدا به برکت آن صلوات ، عذاب را از اهل گورستان برداشت وهرکس که در قبرستان صلوات بفرستد به اهل آن هدیه کند، خدا به برکت آن صلوات عذاب را از اهل آن بر می دارد.

 داستان  شرایط استجابت دعا 

شخصى خدمت امام صادق علیه السلام آمد، و عرض کرد: دو آیه در قرآن است که من هر چه به سراغ آن مى روم آن را نمى یابم (و به محتواى آن نمى رسم .) حضرت فرمود: کدام آیه ؟ گفت : آیه اول این سخن خداوند که فرمود: مرا بخوانید تا دعاى شما را مستجاب کنم ؛ ادعونى استجب لکم و من خدا را مى خوانم اما دعایم مستجاب نمى شود! امام فرمود: آیا فکر مى کنى خداوند عزوجل در وعده خود تخلف کرده ؟ گفت : نه . فرمود: پس علت آن چیست ؟ عرض کرد: نمى دانم . فرمود: اینک به تو خبر مى دهم، کسى که اطاعت خداوند متعال کند در آن چه امر به دعا کرده و جهت دعا را در آن رعایت کند اجابت خواهد کرد. عرض کرد: جهت دعا چیست ؟ فرمود: نخست حمد خدا مى کنى و نعمت او را یاد آور مى شوى، سپس ‍ شکر مى کنى، بعد درود بر پیامبر ص مى فرستى، سپس ‍ گناهانت را به خاطر مى آورى و اقرار مى کنى و از آنها به خدا پناه مى برى و توبه مى نمایى ، این است جهت دعا!

سپس فرمود: آیه دیگر کدام است ؟ عرض کرد: این آیه که مى فرماید: در راه خدا انفاق کنید تا خدا بهتر از آن در راه خدا انفاق مى کنیم؛ ولى چیزى که جاى آن را پر کند عاید نمى شود! امام فرمود: اگر کسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه خدا انفاق کند هیچ درهمى را انفاق نمى کند مگر این که خدا عوضش را به او مى دهد.

داستان  روز قیامت شفیع توام از اهل مرو گفت : من ، در صلوات فرستادن بر سید کاینات و خلاصه موجودات – علیه و آله افضل الصلوات -سستى مى ورزیدم ؛ و در آن باب، اهتمام نکرده، تغافل مى نمودم؛ تا آن که شبى آن حضرت را خواب دیدم، و به من هیچ التفات نفرمود؛ بلکه از هر جانب که مى رفتم اعراض مى نمود، چنان که گویا از من ناخشنود بود

من عرض رسانیدم که : یا رسول الله ! چرا به نظر التفات در من نمى نگرى ، و روى مبارک از من مى گردانى ؟ فرمود: من تو را نمى شناسم ؛ به تو، چه التفات کنم ؟ عرض کردم : من ، یکى از امت شمایم ، و از علماء شنیده ام که پیغمبران امت خود را بهتر مى شناسد، از پدر، فرزند خود را. فرمود: معرفت من نسبت به امتم ، به قدر فرستادن صلوات ایشان است بر من . و چون تو من را به صلوات یاد نمى کنى ، من چگونه تو را بشناسم و به چه صورت ، از تو خشنود باشم ؟ من از خواب بیدار شدم ، و بر خود لازم گردانیدم ، که هر روز صد بار صلوات فرستم ، و حق تعالى من را توفیق قیام آن عطا نمود. و بعد از مدتى ، باز آن حضرت را در خواب دیدم ، و به من التفات بسیار نموده. فرمود: اکنون تو را مى شناسم ، و از تو خشنودم ، و روز قیامت ، شفیع تو خواهم بود.

داستان  رهایى از جهنم د باقر (ع) روایت کرده اند که : بنده در آتش ، هفتاد خریف مى ماند. و هر خریفى ، هفتاد سال است . پس از خدا سؤ ال مى کند به حق محمد و اهل بیت آن حضرت (ع) که بر او رحم نماید. پس از جانب حق تعالى وحى مى رسد به جبرییل که : فرو رو به سوى بنده من ، و او را بیرون آور. جبرییل مى گوید: پروردگارا! چگونه براى من میسر است که داخل آتش ‍ شوم ؟ خطاب مى رسد: من امر نموده ام که بر تو سرد و سلامت باشد. عرض مى کند: آن بنده در کجا است ؟ مى فرماید: در چاهى است از سجین ؟ جبرییل نزد آن بنده مى آید و مى بیند که روى آن بنده ، با قدمش به هم بسته است. پس بیرون مى آورد او را. حق تعالى به آن بنده خطاب مى کند: اى بنده من ! چه قدر بود مکث تو در آتش ؟ آن بنده مى گوید: نمى دانم . خطاب مى رسد: به عزت و جلال خودم قسم ، که اگر تو به آن نحو از من سؤ ال نمى کردى ، هر آینه خوارى تو در آتش به طول مى انجامید؛ و لکن من بر خود لازم گردانیده ام که هر که از من سئوال نماید به حق محمد و اهل بیت او (ع) ، گناهان او را که در میان من و او است بیامرزم و امروز تو را آمرزیدم

داستان  صلوات به صورت زیبا نة الاعیاد شیخ احمد نجفى پس از ذکر فواید بسیارى براى صلوات بر محمد و آلش گوید طرفه تر چیزى که در روزگار نوشتن فضل صلوات برایم رخ داد این بود که برخى از آن را براى یک دوست باتقوا و خوب خواندم و بسیار شاد شد و پیش آمد که روز جمعه به دیدن او رفتم و دیدم بسیار شاد است ، سبب شادیش را پرسیدم گفت : من در روز بسیار صلوات بر محمد و آلش مى فرستادم و شب جمعه بر آن مداومت کردم تا چرتم گرفت

در خواب دیدم پیغمبر و امیر و زهرا و همه امامان از آسمان به زیر آمدند و گردم نشستند و پیغمبر (ص) با من هم سخن و همدم شد مانند یک خودمانى ، از او پرسش کردم و جواب داد و مژده خوشى به من داد که دلم خنک شد و آن گاه خواب طولانى خود را که داراى انواع شادى بخش ها و مژده ها بود نقل کرد تا گفت : شخصى که از دوستان قدیمى و خصوصى من بود و او را در خواب شناختم در خواب و او در نورانیت و زیبایى شبیه ترین افراد به پیغمبر (ص ) بود چون بیدار شدم او را نشناختم و به صلوات ادامه دادم تا خوابم برد و در خواب تعبیر خوابم را دیدم که آن عمل من است که صلوات را خدا به آن صورت زیبا در مى آورد. شب دوم باز پیغمبر (ص) و ائمه (ع) همه را در خواب دیدم و کسى به من گفت : سر بلند کن و نگاه کن . سر بلند کردم و پیغمبر و ائمه معصومین (ع) ذکر خدا مى گفتند و آن شخص به من گفت : مى دانى چه ذکرى مى گویند براى خدا تعالى. گفتم : نه . گفت : همان ذکر صلوات تو است . از آن شاد شدم و خدا را بر توفیق خود سپاس گفتم .

داستان  محفوظ ماندن عیال امام حسن عسکرى (ع) فرمودند: مردى از دوستداران على (ع) از شهر شام نامه اى خدمت ایشان نوشته که : من مال زیادى دارم و داراى اهل و عیال هستم که از جدایى آنها مى ترسم در عین حال بسیار علاقه مند هستم که خدمت شما برسم. حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جایى جمع کن و صلوات بر روح محمد (ص)بفرست و بگو خدایا! اینها به امر بنده تو على بن ابى طالب (ع) نزد تو امانت است

آن مرد همان گونه که حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر کوفه رفت تا به خدمت حضرت على(ع) رسید. خبر به معاویه رسید و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت کنند و عیال او را به کنیزى بگیرند. وقتى گماشتگان معاویه وارد خانه آن مرد شدند، هیچ کسى را جز اهل و عیال معاویه و یزید در آن محل ندیدند. اهل و عیال معاویه و یزید به گماشتگان گفتند: شما برگردید؛ زیرا ما هر چه اموال بود گرفتیم و اهل و عیالش را هم به بازار فرستادیم ، گماشتگان برگشتند و به این گونه خداوند اهل و عیال آن مرد را حفظ نمود. پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند که آن مرد نیست و اموالش بى صاحب است . آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خداى متعال ، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب دیدند. بعضى از آنها مار گزیده شده و هلاک گشتند و بعضى هم بیمار شدند. تا این که یک روز امیر المؤ منین على (ع) به آن مرد فرمود: آیا دوست دارى اهل و عیال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟

آن مرد گفت : آرى . سپس تمام اموال و اهل و عیال ایشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در این حال وقایع پیش آمده را تعریف کردند که چگونه اهل و عیال یزید و معاویه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزیده شدند. حضرت فرمودند: ان الله ربما اظهر آیة لبعض المؤ منین لیزید فى بصیرته ؛ یعنى : در بعضى از اوقات براى مؤ منین نشانه اى ظاهر مى شود تا ایمان آنها اضافه شود.

داستان  رفع غیبت روزى ، یکى از اولیاء به الیاس و خضر،(ع) شکایت کرد، که مردم ، غیبت بسیار مى کنند و آن از گناهان کبیره است . هر چند که ایشان را نصیحت مى کنم و از آن منع مى نمایم ، سخن من را نمى شنوند و آن عمل قبیح را ترک نمى کنند. حضرت الیاس (ع) فرمود: چاره این کار، آن است که چون کسى به مجلس در آید، به او بگوید: بسم الله الرحمن الرحیم صلى الله على محمد و آل محمد ، که حق تعالى ، ملکى را بر اهل آن مجلس موکل مى گرداند، که هر گاه کسى شروع در غیبت کردن نگاه دارد

پس حضرت خضر (ع) فرمود که : چون کسى در وقت بیرون رفتن از مجلس ، بگوید: بسم الله الرحمن الرحیم و صلى الله على محمد و آل محمد ، حق تعالى ملکى را مى فرستد، تا آن که نگذارند که اهل آن مجلس ، غیبت او نمایند.

داستان  پر و پال ملک به واسطه صلوات حق – سبحانه و تعالى – به ملکى فرمود که فلان شهر را ویران کن . وقتى آن ملک به آن شهر آمد، گریه کودکان و ناله زنان و فریاد چهارپایان را شنید، برایشان رحم نموده و بر ویرانى آن شهر اقدام نکرد. تند باد قهر، از مهیب جلال وزیده ، پر و بال آن ملک را در هم شکست ؛ و از بالا رفتن بر افلاک ، محروم و مهجور ماند. روزى جبرییل او را گریان و نالان بر روى خاک افتاده دید

دلش بر پریشان حالى و شکسته بالى آن ملک سوخت . حال عجز و بیچارگى و ضعف و آوارگى او را به بارگاه جلال عرض کرد. خطاب آمد که به او بگو: بر حبیب من محمد (ص) صلوات فرستد تا به برکت آن پر و بال به او برگردد. به او گفته شد. آن ملک به وظایف صلوات قیام نمود. و بال اقبال باز یافته به فراغ بال به جانب آشیانه خود پرواز نمود.

داستان  صلوات خدا بر صلوات فرستنده احمد حنبل ، در مسند خود، از عبدالرحمن بن عوف روایت کرده است : روزى رسول خدا (ص) از مدینه بیرون رفت ، وارد نخلستان شد، به سجده رفت . سجده آن جناب ، آن قدر طول کشید که من ترسیدم مبادا آن حضرت ، وفات کرده باشد. آمدم به آن حضرت نگریستم

سر مبارک را از سجده برداشت ، و فرمود: تو را چه مى شود؟ من صورت حال را به عرض رسانیدم . فرمود: جبرییل بر من نازل شد، و گفت مى خواهى تو را بشارت دهم ؟ به درستى که حق تعالى فرمود: هر که بر تو صلوات فرستد، من بر او صلوات مى فرستم . و هر که بر تو سلام گوید، من بر او سلام مى گویم .

داستان  سه بار بر محمد (ص ) صلوات بفرست ! وقتى حضرت آدم (ع ) وارد بهشت شد، در بهشت حوران پاکیزه سرشت بسیار بودند؛ اما حضرت آدم با آن ها الفتى نداشت . وقتى حضرت حوا آفریده شد و آدم بر او نگریست از او پرسید: تو چه کسى هستى ؟ حوا شرمگین شد و چیزى نگفت ، جبرییل به آدم گفت : این حواست ، او را براى تو آفریده اند و او محرم و همدم توست . حضرت آدم وقتى فهمید که حوا متعلق به اوست خواست به سوى او دست دراز کند جبرییل گفت : اى آدم ! اگر او را مى خواهى ، باید او را عقد کرده و برایش مهریه تعیین کنى. آدم فرمود: اى برادر! تو مى دانى که من پولى و نقدى ندارم چگونه او را عقد کنم ؟ جبرییل گفت : سه بار به حبیب خدا محمد مصطفى (ص ) صلوات بفرستى تا حوا بر تو حلال شود.

داستان نجات اهل کشتى در کتاب معراج النبوه آمده است که : در دریا با جمعى در کشتى بودیم ، ناگاه طوفان شد و کشتى در میان امواج متلاطم دریا سرگردان شد، آن چنان که اهل کشتى ، به هلاکت خود یقین کردن و با یکدیگر وداع نمودند. در همین هنگام خواب بر من غلبه کرد و چشمم گرم شد، پیامبر ص را در خواب دیدم ، آن حضرت(ص) به من فرمودند: به اهل کشتى بگو: هر کدام شان هزار صلوات بر من بفرستند! سپس به من آن صلوات را تعلیم کردند. من از خواب بیدار شدم و به اهل کشتى خبر دادم ، آن ها نیز مشغول آن صلوات شدند، هنوز سیصد صلوات تمام نشده بود که طوفان فرو نشست .

آن صلوات این است ؛ اللهم صل على سیدنا و آله : صلوة تنجینا بها من جمیع الاهوال و الافات و تطهرنا بها من جمیع السیئات و ترفعنا بها عندک اعلى الدرجات و تبلغنا بها اقصى الغایات من جمیع الخیرات فى الحیوة و بعد الممات

داستان  محفوظ ماندن عیال امام حسن عسکرى (ع) فرمودند: ردى از دوستداران على(ع) از شهر شام نامه اى خدمت ایشان نوشته که : من مال زیادى دارم و داراى اهل و عیال هستم که از جدایى آنها مى ترسم در عین حال بسیار علاقه مند هستم که خدمت شما برسم .
حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جایى جمع کن و صلوات بر روح محمد (ص)بفرست و بگو خدایا! اینها به امر بنده تو على بن ابى طالب (ع) نزد تو امانت است . آن مرد همان گونه که حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر کوفه رفت تا به خدمت حضرت على – علیه السلام – رسید

خبر به معاویه رسید و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت کنند و عیال او را به کنیزى بگیرند. وقتى گماشتگان معاویه وارد خانه آن مرد شدند، هیچ کسى را جز اهل و عیال معاویه و یزید در آن محل ندیدند. اهل و عیال معاویه و یزید به گماشتگان گفتند: شما برگردید؛ زیرا ما هر چه اموال بود گرفتیم و اهل و عیالش را هم به بازار فرستادیم ، گماشتگان برگشتند و به این گونه خداوند اهل و عیال آن مرد را حفظ نمود.
پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند که آن مرد نیست و اموالش بى صاحب است . آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خداى متعال ، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب دیدند. بعضى از آنها مار گزیده شده و هلاک گشتند و بعضى هم بیمار شدند

تا این که یک روز امیر المؤ منین على(ع)به آن مرد فرمود: آیا دوست دارى اهل و عیال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟ آن مرد گفت : آرى . سپس تمام اموال و اهل و عیال ایشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در این حال وقایع پیش آمده را تعریف کردند که چگونه اهل و عیال یزید و معاویه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزیده شدند. حضرت فرمودند: ان الله ربما اظهر آیة لبعض المؤ منین لیزید فى بصیرته ؛ یعنى : در بعضى از اوقات براى مؤ منین نشانه اى ظاهر مى شود تا ایمان آنها اضافه شود.

داستان روییدن پر و بال به برکت صلوات روزى جبرییل(ع) نزد رسول اکرم جلیل (ص) آمد، و گفت : یا رسول الله ! امروز غریبى مشاهده نمودم ، آن امر این است که در وقت پایین آمدن از آسمان ، گذارم به کوه قاف افتاد، در آن جا آواز ناله دلخراش و فریاد جگر سوزى به گوش من رسید، دانستم که داغ دیده اى که به آن زارى مى نالد، و درمانده اى است که به آن نیازمندى مى خروشد. از عقب آن ناله رفتم ، فرشته اى دیدم ؛ که پیش از آن ، او را در آسمان ، با عظمتى هر چه تمام تر دیده بودم که بر تختى از نور مى نشست و هفتاد هزار فرشته در خدمت او صف زده مى ایستادند؛ وقتى نفس مى زد، ملایکه از نفس او مخلوق مى شدند؛ او را دیدم که با دلى خسته و بالى شکسته ، بر زمین افتاده . از حالش پرسیدم

گفت : در معراج مصطفى (ص)من بر تخت خود نشسته بودم ، و به آن تعظیم آن حضرت نپرداختم ، و شرایط تجلیل و تکریم را – چنان که شایسته بود – به جا نیاوردم ، به این عقوبت مبتلا شدم ، و از ذروه افلاک ، به حضیض خاک افتادم ، الحال ، تو شفیع من شو، و از حضرت ذوالجلال ، عفو مرا درخواست کن . من در درگاه احدیت ، تضرع بسیار کرده ، و مغفرت او را درخواست نمودم

خطاب از رب الارباب رسید که : به او بگوى که اگر مغفرت لغزش ، و عفو گناه خود را مى خواهى ، بر حبیب من صلوات فرست ، تا به مقام اکرام خود برگردى . من صورت حال را، به آن شکسته بال گفتم ، و او بر حضرت شما صلوات فرستاد، فى الحال ، بال هاى اقبال و کرامت او رویید، و از مرکز خاک به محیط افلاک پرواز کرده ، به برکت این خدمت ، به محل قرب رسید.

داستان  نظر لطف پیامبر مردى بسیار زاهد و اهل ورع و قائم اللیل و صائم النهار بود. او نیز حدیث مى نوشت ، مى گفت وقتى به نوشتن نام حضرت رسول مى رسیدم ، صلوات را نمى نوشتم . شبى آن حضرت را در خواب دیدم ، که از روى غضب به من فرمود: چرا در وقت نوشتن نام من ، نوشتن صلوات را ترک مى کنى ؟ من ترسیدم ، و در دل خود گذرانیدم که هرگز دیگر این بى ادبى را نکنم . و هنگامى که بیدار شدم ، دیگر ترک نوشتن صلوات نکردم . و بعد از مدتى ، بار دیگر، آن حضرت (ص) را در خواب دیدم و به نظر لطف و مرحمت در من نگریست و فرمود: صلوات تو را به من رسانیدند. هر گاه من را یاد کنى ، یا در نزد تو مذکور مى شوم ، یا نام من را مى نویسى ، بگو یا بنویس : صلى الله علیه و آله و سلم .

داستان  صلوات جامع عمار ساباطى گوید: من نزد امام صادق – علیه السلام – بودم ، مردى گفت : اللهم صل على محمد و اهل بیت محمد امام – علیه السلام – به او فرمود: اى مرد! دایره را بر ما تنگ ساختى . آیا نمى دانى که اهل بیت همان پنج تن اصحاب کساء هستند و بس ؟ مرد پرسید: چگونه بگوییم ؟ فرمود: بگو: اللهم صل على محمد و آل محمد تا این که ما و شیعیان ما نیز داخل باشیم.

داستان  سؤال از ثواب صلوات در خواب در دارالسلام محدث نورى رحمه الله علیه مى فرماید: در خواب دیدم گویا سوار بر اسب با جمعیت بسیارى از بالاى کوه بلندى پایین مى آییم ، ناگهان متوجه شدم که رسول خدا(ص) سواره در پیش روى ماست و ما پشت سر آن حضرت(ص) حرکت مى کنیم و بین ما و آن بزرگوار(ص) اندکى فاصله هست ، و کسى با آن حضرت(ص)نیست . در این موقع از اسب پیاده شده و از جمعیت جلو افتادم خود را به آن حضرت رساندم ، مهار اسبش را گرفتم و بر او سلام نمودم و عرضه داشتم : ثواب کسى که بگوید – و یکى از اذکار معروف از تهلیل و صلوات را بیان داشتم که پس از بیدارى آن را فراموش کردم – چیست ؟ رسول خدا(ص)با تبسم به من توجه نمود و فرمود: درباره چه کسى ؟ دریافتم که مقصود آن حضرت (ص) این است که ثواب براى هر گوینده اى نیست . عرضه داشتم : کسى که ایمان به خدا و شما و – ائمه (ع) داشته باشد. فرمود: خداوند به او پنج گنج عطا مى کند. معدن کبریت که از آن طلا بیرون مى آید، و دوم معدن یاقوت ، و آن گاه بقیه را مشابه آن دو بیان فرمود. و من ترتیب آنها را فراموش کردم و آن گاه سکوتى کرد و در حالى که ما پشت آن حضرت ص حرکت مى کردیم دوباره به من نگاه کرد و با تبسم فرمود: اما معدن اول منم . و باقى معادن را به سایر پنج تن آل عبا تاءویل نمود.
در این موقع چنان سرور و خوشحالى به من دست داد که جز خدا کسى نمى داند. تا این که به پایین کوه رسیدیم و آن گاه آن حضرت(ع) از کوه دیگرى بالا رفت و من همراه جمعیت باز گشتم . و پس از یک ماه خداوند زیارت خانه اش و زیارت قبر پیامبرش(ص) را نصیب من فرمود.

داستان  محافظت از گرماى دوزخ امام صادق(ع) به صباح بن سبابه فرمود: مى خواهى به تو چیزى را یاد دهم که روى تو را از گرمى آتش جهنم نگاه دارد؟ راوى عرض کرد: بلى . فرمود: بعد از نماز صبح ، صد مرتبه بگو: اللهم صل على محمد و آل محمد حق تعالى صورت تو را از آتش جهنم حفظ مى کند. در همان کتاب از حضرت امام موسى (ع)روایت کرده است : هر که بعد از نماز تسبیح – یعنى نماز جعفر طیار – و بعد از نماز مغرب ، پیش از آن که پاها را بگرداند و با کسى تکلم نماید، بگوید: ان الله و ملائکته یصلون على النبى یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما.اللهم صل على محمد النبى و ذریته ، حق تعالى صد حاجت او را برآورد، هفتاد در دنیا، و سى در آخرت . راوى مى گوید من عرضه کردم : معنى صلوات خدا و صلوات ملایکه یعنى چه ؟ فرمود: تزکیه است از ایشان براى آن حضرت. و صلوات مؤ منان دعا است براى آن جناب .

داستان  اهمیت صلوات بر محمد وآل محمد مردی به حضور پیامبر (ص) آمد وعرض کرد:من یک سوم صلواتم را درباره تو قرار داده ام،نه بلکه نصف صلواتم را برای توقرار داده ام،نه بلکه همه صلواتم را برای تو قرار داده ام. پیامبر(ص)به او فرمود:در این صورت،مخارج وکمکهای دنیا وآخرت تو تامین شود. ابوبصیر از امام صادق(ع) پرسید:معنی این جمله که من همه صلواتم را برای توقرار داده ام چیست؟ امام صادق(ع) فرمود:یعنی صلوات را(هنگام دعا)بر هر حاجتی که دارد،مقدم دارد ،وازخداوند چیزی درخواست نکند ،مگر این که نخست بر محمد(ص) صلوات بفرستد ،وسپس نیاز های خود را از خدا بخواهد

داستان  صدای صلوات ملائکه هنگام رحلت پیامبر اکرم(ص) امیرالمومنین (ع) فرمود:وقتی که رسول خدا(ص) را قبض روح نمودند، سر مبارکش بر سینه من بود وجان او در کف من جاری شد وآن را بر روی خود کشیدم.سپس متوجه غسل آن حضرت شدم که در این امر ملائکه یاوران من بودند وآنگاه آن خانه واطراف آن از ملائکه پر شده بود.گروهی بالا می رفتند وگروهی پایین می آمدند وصدای آنها را می شنیدم که بر آن حضرت صلوات می فرستادند.

داستان  فلسفه صلوات بر آل محمد روزی سلطان محمد خدابنده در مسجد نشسته بود وبه سخنان واعظ مجلس گوش می داد.واعظ در رابطه با فضیلت صلوات سخن می گفت.سلطان پرسید:چرا نام فرزندان وخاندان انبیا در صلوات ذکر نمی کنند ولی نام خاندان رسول خدا(ص) حتما باید در صلوات ذکر شود؟چرا این جمله ناتمام است”اللهم صل علی محمد”و حتما باید”وآل محمد”هم بدان اضافه شود؟واعظ در جواب فرو ماند.

سلطان گفت:اولا چون دشمنان پیامبر می خواهد که به دشمنان اسلام ثابت کند که نسل پیامبر (ص)تا ابد محکوم به نسخ وزوال بودند،اگر نسل آنان باقی ماند وتا آخر عمر بر این آیین خود ماندند،این با حکمت موافق نبود.ولی آل محمد تا ابد زنده وجاوید هستند ولاجرم صلوات ذکر ایشان واجب است تا همگان بدانند که حافظان شرع محمدی ایشانند وباید به ایشان در نهایت احترام واکرام رفار کرد. هنگامی که صحبتهای سلطان تمام شد،همگان به این پاسخ احسنت گفتند.

داستان  نجات از دزدان به وسیله ذکر صلوات مرحوم ملا حسین کاشفی در یکی از تالیفات خود ذکر کرده است که وقتی بر حسب ضرورت با اهل وعیال خود از وطن خویش مهاجرت کردم کسی از دوستان و مددکارانم همراهم نبود در ابتدای راه ، جمعی به ما رسیدند که از آنها آثار خوف واضراب نمایان بود وقتی نزدیک شدند از آنها پرسیدم که چرا این گونه پریشان حال هستید؟ آنها جواب دادند که در این راه دزدان مسلح هستند.

ولی باوجود کثرت یاران با زحمت از آنها گذشتیم آنها گفتند: شما چگونه بدون اسلحه قصد عبور از این راه را دارید،بهتر است مراجعت کنید.ولی امکان بازگشت برای ما نبود.با شنیدن حرف آنها به شدت ناراحت شدم وپس از چند لحظه خوابم برد در عالم خواب دیدم شخصی می گوید بر محمد وآلش صلوات فرست.وقتی از خواب بیدار شدم صلوات بر زبانم جاری بود ومرتب آن را می خواندم وهمراهانم نیز به متابعت از من صلوات می فرستادند.بالاخره حرکت کردیم وپس از ساعتی به کاروان دزدان رسیدیم واین در حالی بود که ما آنها را می دیدیم وصحبتهایشان را می شنیدیم ولی آنها ما را نمی دیدند.

داستان  رفع گرسنگی با صلوات حضرت سلمان فرمود:روزی حضرت علی (ع) در بیابانی بی آب وعلفی عبور می کرد در بین راه دراجی را دیدند وفرمودند:چه مدت است که تو در این بیابان بی آب وعلف هستی؟دراج عرض کرد:یکصد سال.حضرت فرموددند پس طعام وغذای تو چیست؟دراج عرض کرد:هر وقت گرسنه شوم بر شما صلوات می فرستم وچون تشنه باشم بر دشمنان شما لعنت می فرستم وسیراب می شوم.

داستان  تجسم صلوات ونجات صلوات فرستنده شبلی گفت:من همسایه ای داشتم که فوت کرده وبه رحمت خدا رفته بود.یک شب او را در خواب دیدم از او پرسیدم پروردگار متعال با تو چه کرد؟ گفت:ای شیخ هولهای بزرگی دیدم ورنج و سختی های زیادی کشیدم علی الخصوص در آن وقتکه نکیر ومنکر آمدند از من سوال کنند زبانم بند آمد ونتوانستم حرف بزنم با خود گفتم واویلا خدایا این عقوبت وسختی ها برای چیست؟آخر من مسلمانم وبه دین اسلام مردم.آن دوفرشته با خشم وعصبانیت از من جواب می خواستند ولی من درمانده بودم

خدایا چه کنم؟یک وقت دیدم یک شخص نورانی وخوشبو با موهای زیبا آمد میان من وآن دو فرشته ایستاد وجوابها را به من می گفت ومن هم به آنها می گفتم تا اینکه آنها راضی شدند ورفتند. به آن بزرگوار گفتم: خدا رحمتت کند که مرا از این غصه در آوردی ومرا از بلا نجات دادی.شما کی هستی؟ فرمود:من آن صلوات هایی هستم که بر پیغمبر (ص) می فرستادی حالا ماموریت پیدا کردم که مثل شما شوم وهر وقت وهرجا درماندی به فریادت برسم.

داستان  ثواب تسبیح۷کوه پر از ملائکه برای صلوات فرستنده عباس بن عبدالمطلب می گوید:روزی به صورت پیامبر(ص) نگاه می کردم،حضرت فرمودند:آیا می خواهی چیزی را به تو بگویم؟عرض کردم:آری یا رسول الله.فرمودند:وقتی که من متولد شدم خداوند ۷ کوه در هفت آسمان قرار داد وپر از ملائکه نمود که عدد آن ها را کسی غیر از خدا نمی داندآسمان قرار وپر از ملائکه که عدد آن ها را کسی غیر از خدا نمی داند و تاروز قیامت تسبیح خدا می کنند وخداوند ثواب آن ها را قرار می دهد برای کسی که اسم من را بشنود وصلوات بفرستد.بدن من از شنیدن این سخنان به لرزه در آمد وشروع کردم به گفتن صلوات.

داستان صلوات مانع غیبت روزی یکی از اولیا به حضرت الیاس وحضرت خضر(ع) شکایت کرد که مردم زیاد غیبت می کنند وغیبت هم از گناهان کبیره است وهرچه آنها را نصیحت می کنم وآنها را منع می کنم،به حرفم اعتنایی نمی کنند وآن عمل قبیح را ترک نمی کنند. چه کنم؟حضرت الیاس(ع)فرمود: چاره این کار این است که وقتی وارد چنین مجلسی شدی ودیدی غیبت می کنند بر محمد وآل محمد صلوات بفرست.پروردگار ملکی را بر اهل آن مجلس موکل می کند که هر وقت کسی خواست غیبت کند آن ملک جلوی این عمل زشت را می گیرد ونمی گذارد غیبت شود. سپس حضرت خضر (ع)فرمود: وقتی کسی در وقت بیرون رفتن از مجلس صلوات بفرستد، حضرت حق ملکی را می فرستد تا نگذارد که اهل آن مجلس غیبت او را کنند.

داستان  توجه پیامبر به صلوات فرستنده در کتاب معراج النبوه نوشته است که:فردی در صلوات فرستادن بر حضرت رسول،سستی وتنبلی می کرد وبر این امر مهم اهتمام نمی ورزید شبی آن حضرت را در خواب می بیند که هیچ توجهی وعنایتی نسبت به او ندارد ،او از هر طرف پیش آن حضرت می رود،آن بزرگوار رویش را به جانب دیگری می گرداند.می گوید:عرض کردم:ای رسول خدا مگر از من غضبناک هستید؟ فرمود:خیر .عرض کردم:چرا هیچ توجه وعنایتی به من ندارید،از هر طرف که من می ایم روی مبارکتان را به سوی دیگری برمی گردانید؟فرمودند:من تو را نمی شناسم، چه توجهی به تو بکنم.

عرض کردم: من یکی از افراد امت شما هستم از علما شنیده ام که شما به امت خویش از مادر به فرزند خویش آشنا تر هستید(پس چگونه مرا نمی شناسید؟) فرمودند: بله ،چنین است ،اما تو مرا به صلوات یاد نمی کنی وصلوات نمی فرستی ،من امت خویش را به اندازه صلواتی که می فرستند می شناسم.آن فرد می گوید:وقتی از خواب بیدار شدم بر خود واجب ولازم کردم که هر روز صد صلوات بفرستم.بعد از آن ،حضرت را در خواب دیدم که فرمودند: اکنون تو را می شناسم و در روز قیامت از تو شفاعت خواهم نمود.

داستان  صلوات برتر از بیست هزارسال اطاعت از فرشته وقتی که پیامبراکرم صلی الله علیه وآله و سلم در شب معراج به آسمان چهارم رسید، فرشته ای را دید که لوحی در پیش روی خود نهاده و در آن نگاه می کند و مانند رودی اشک از دیدگان می ریزد. آن ملک متوجه حضور رسول خدا ص در آسمان چهارم نشد و لذا جبرئیل با بال خود بر او زد و هنگامی که ملک متوجه شد، بلافاصله رکاب آن حضرت را بوسید ، تعظیم و اکرام نمود و عرض کرد: یا رسول الله مرا معذور دارید، چرا که نور زیادی از این لوح متصاعد بود و به همین جهت من متوجه حضور شما نشدم

آن حضرت فرمودند: در این لوح چه چیزی نوشته شده است؟ ملک عرض کرد، در این لوح نوشته است: لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، علی ولی الله. سپس ملک گفت که من دو رکعت نماز بجا آورده ام که بیست هزار سال طول کشیده است. به امر خدا پنج هزار سال در قیام و پنج هزار سال در رکوع و پنج هزار سال در سجود و پنج هزار سال درحال تشهد بودم. حالا ثواب این نماز را به شما هدیه می کنم به امت شما. حضرت باز فرمودند که امت من احتیاج به نماز تو ندارند. پس بدان که به عزت خدا هر کس از گناهکاران امت من یک بار صلوات بفرستند، ثواب آن از بیست هزار سال طاعت تو برتر است.

داستان  آتش بر بدن ماهی اثر ندارد روزی شخصی از بازار یک ماهی خرید و به خانه آورد و به زنش داد تا برایش غذایی آمده کند . زن آتشی روشن کرد و آن ماهی را روی آتش گرفت و هر چه منتظر ماند ماهی نپخت و آتش اصلاً در ماهی اثر نکرد . هر دو تعجب کردند که چرا این ماهی نمی پزد ؟ خدمت حضرت محمد (ص) آمدند و داستان را برای آن حضرت بیان کردند

حضرت رسول به ماهی فرمود : چرا آتش در تو کارگر نیست و اثری ندارد ؟! به اذن حق ، ماهی به حرف آمد و گفت : یا رسول الله !از برکت ذکر وجود مقدس و نازنین شما آتش در من اثر نمی کند ، یا رسول الله ، من مال فلان دریا هستم ، یک روز که در آن دریا شنا می کردم ، کشتی بزرگی از آنجا می گذشت ، و من هم کنار آن بودم که یکی از مسافران آن کشتی بر شما و اهل بیت شما صلوات می فرستاد ، من وقتی که صدای صلوات او را شنیدم خوشم آمد ، من هم شروع کردم به گفتن « اللهم صل علی محمد و آل محمد » در آن وقت ، ندایی بگوشم رسید : ای ماهی بدن تو بر آتش حرام شد ، به خاطر همین ، آتش در من اثر نمی کند.

داستان  باریدن طلا از آسمان فقیری که محتاج و صاحب عیال بود ، به طلب رزق و روزی از خانه بیرون آمد . نمی دانست کجا برود . اتفاقا گذرش به مسجدی افتاد که واعظی بالای منبر بود و مجلس را گرم کرده بود و مردم را تشویق و ترغیب به صلوات می کرد . آن مرد فقیر همان جا ایستاد و گوش به حرف واعظ می داد که می گفت : در فرستادن صلوات کوتاهی نکنید ، زیرا اگر ثروتمند بر آن حضرت صلوات بفرستند خداوند متعال در مالش برکت می دهد و اگر فقیر صلوات بفرستد خدا از آسمان روزی او را می فرستد

آن فقیر از آن مجلس بیرون آمد و همین طور که راه می رفت مشغول فرستادن صلوات شد و می گفت : « اللهم صل علی محمد و آل محمد » . سه روز از این ماجرا گذشت و او صلوات می فرستاد تا گذرش به یک خرابه ای افتاد . پایش به سنگی گیر کرد . آن سنگ را بلند کرد ، دید زیرش سبو و خمره ای پر از طلا است . با خودش گفت وعدة روزی من از آسمان باید بیاید ، من روزی زمین را نمی خواهم . سنگ را روی خمره گذاشت و به خانه آمد و قصه را برای همسرش تعریف کرد .

مرد فقیر همسایه ای داشت که یهودی بود ؛ از قضا ، زمانی که داستان را برای همسرش تعریف می کرد آن مرد یهودی بالای بام خانه گوش می داد و فوری از بام خانه پایین آمده و سراسیمه به خرابه رفت و آن سبو و خمره را برداشت و به خانه آورد . وقتی سر آن را برداشت دید که پر از مار و عقرب است . به خانواده اش گفت : این همسایة مسلمان ما ، دشمن ما است . وقتی که من بالای بام بودم فهمید و این حرف را زده که من به طمع بیفتم و آن خمره را باز کنم و مار و عقرب ما را بگزند و نیش بزنند

حالا که این طور شد من خمره را بالای بام می برم و از روزنه به خانه اش و روی سرشان می ریزم تا هلاک شوند . حالا که ضرر را برای ما می خواستند سر خودشان بیاید . او آمد بالای بام ، دید که مرد فقیر با زنش در حال مجادله و سر و صدا هستند و همسرش می گوید :ای مرد ، روا باشد که تو سبوی پر از زر پیدا کنی و آن را بگذاری ، بیایی و ما در فقر و تنگدستی باشیم ؟ مرد فقیر گفت : من امیدوارم که روزیمان را خدا از آسمان نازل کند که ناگهان مرد یهودی سر سبو را باز کرد و خمره را سرازیر کرد

مرد فقیر دید از بالا صدا می آید ، سرش را بلند کرد دید از روزنة خانه اش زر و طلایی صدا زد: ای زن‌ ، ببین از آسمان طلا و زر می بارد . سریع ، شروع کرد به صلوات گفتن و جمع کردن زرها . یهودی دید که از سبو سر و صدای زر می آید آن را برگرداند دوباره دید که همان مار و عقرب هاست . دوباره سرخمره را پایین کرد و بقیه اش را به خانة فقیر ریخت . یهودی فهمید که این سری از اسرار غیبی است . به ذهنش آمد که این قضیه مثل همان قضیة زمان حضرت موسی است که آب نیل برای قطبی ها خون بود و برای سبطی آب

در همان لحظه ، مرد فقیر را بالای بام دعوت کرد و به دست او مسلمان شد و از برکت صلوات بر محمد و آل محمد (ص) هم فقیر ، ثروتمند شد و هم یهودی سعادت پیدا کرد که مسلمان شود .

داستان دائم الصلوات سفیان ثوری گفت : سالی در ایام حج ، به سوی کعبه مقصود می رفتم . وقتی به مدینة طیبة رسول خدا رسیدم و به روضه و حرم شریف مشرف شدم ، جوانی را دیدم که سیمای صالحان در چهره اش نمایان بود ، و آثار پرهیزگاران از صورتش پیدا بود و دور حرم مطهر زیارت می کرد ، و چیزی بر زبانش نبود جز « اللهم صل علی محمد و آل محمد » . خواستم که از او بپرسم « چرا این همه دعا و ذکر که وارد شده است ، را نمی گویی ؟ »که جمعیت بین من و آن جوان فاصله انداخت ، و این حرف توی دلم ماند . به مکه آمدم و در حال طواف ، دوباره آن جوان را دیدم

باز جز صلوات چیز دیگری بر زبانش ندیدم .آمدم که دوباره با او حرف بزنم که دوباره ازدحام مردم بین من و او جدایی انداخت .دوباره حسرت حرف زدن به دلم ماند . روز عرفه که به عرفات رفتم ، همه را در حال ذکر و ورد می دیدم ، باز آن جوان را دیدم که می گفت : « اللهم صل علی محمد و آل محمد »، می نشست و صلوات می فرستاد ، می ایستاد و صلوات می فرستاد راه می رفت و صلوات می فرستاد . رفتم جلو و سلام کردم و با او گرم صحبت شدم . گفتم : از مدینه تا این جا به دنبالت هستم و در همه احوال دیدم همواره صلوات می فرستی ؟! تعجب می کنم از این ذکر ، در حالی که تمام مردم در حال نماز و ذکر و دعا و تضرع و استغفار و خشوع و خضوع هستند ، تو همه اش می گویی : « اللهم صل علی محمد و آل محمد » آیا از این ذکر چیزی دیدی ؟! گفت : رفیق ! من از این صلوات خیلی چیزها دیدم . به خاطر همین همواره صلوات می فرستم . یکی از آنها این داستان عجیب است که برایت می گویم ، که ببینی این صلوات چه می کند

پارسال در این موقع با مرحوم پدرم به سوی کعبة مقصود به راه افتادیم .در بین راه ، در فلان منزل پدرم مریض شد و از سفر باز ماندیم . من هم رفتم جایی را کرایه کردم و مرحوم پدرم را به آن جا بردم و چراغی را روشن کردم و سرش را کنار خودم گذاشتم و همین طور به صورتش نگاه می کردم ، دیدم اجلش رسید و پدرم به سکرات مرگ افتاد . روی سفید پدرم سیاه شد

از دیدن این منظره خیلی ناراحت و ترسان شدم ، گفتم « انا لله و انا الیه راجعون » صبح می شود و مردم برای کفن و دفن می آیند و روی پدرم را سیاه می بینند و می گویند این پیر چه معصیت کرده که به این روز افتاده . از دیدن این منظره خیلی ناراحت بودم ، پارچه ای رویش انداختم و از شدت ملامت اغیار ، گریة زیادی کردم که پدرم از دستم رفت و از همه مهمتر صورتش هم سیاه شده ، چه کنم ؟ از ناراحتی و گریه زیاد کنار بستر پدرم خوابم برد ، در عالم خواب دیدم یک نفر نورانی و زیبا که تا به حال به زیبایی او در دنیا ندیده بودم و بویی به خوشبویی او استشمام نکرده بودم

لباس های زیبا در بر داشت که تا به حال ندیده بودم و عمامه ای به سفیدی عمامه او ندیده بودم . داخل شد و سر بالین پدرم آمد و پارچه ای را که رویش بود کشید و دست مبارک را روی صورت مرحوم پدرم مالید .  ناگهان صورت پدرم سفید شد . من که متحیر بودم‌ ، با تعجب خود را به دست و پای آن حضرت انداختم و گفتم : آقا شما کی هستی که مرا از این غم بزرگ نجات دادی ؟ فرمود :من صاحب قرآن ، محمد بن عبدالله (ص) هستم . گفتم : پدرم چه کار کرده بود که به این رو سیاهی مرد

حضرت فرمود : این شخص به خودش جفا می کرد و گنهکار بود ، اما چون همیشه بر من صلوات می فرستاد و به یاد من بود من هم در این جا به فریادش رسیدم و به یادش هستم ، و این پاداش کسی است که بر من صلوات بفرستد . من از خواب بیدار شدم و روی پدرم را چون ماه تابان درخشان و روشن دیدم . از آن روز تا به حال فهمبدم که صلوات چه خاصیت هایی دارد .

 ماده شفابخش (عسل):

روزی رسول اکرم و علی علیهما السلام در نخلستانی بودند؛ زنبور عسلی مشغول چرخیدن به دور پیامبر شد. ایشان فرمودند یا علی! این زنبور ما را به ضیافت عسل دعوت می کند … آنگاه از زنبور پرسیدند: با آنکه شما از شکوفه تلخ مزه می مکید, چگونه عسلی که تولید می کنید شیرین است؟ زنبور گفت: یا رسول الله! هر گاه ما از شیره گل ها می مکیم به ما الهام می شود که سه بار بر محمد و آل محمد صلوات بفرستیم؛ در این هنگام تلخی به شیرینی و عسل بدل می گردد. (خزینه الجواهر, ص ۵۸۶) به نقل از کتاب صلوات کلید حل مشکلات نوشته علی خمسه ای قزوینی ص۶۸٫ چاپ ۱۳۸۶٫

درباره

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه