نیمه شعبان
بِخَیرِالأسماء
داستان شیرن نامزدی و اسارت و ازدواج نرجس خاتون مادر گرامی امام زمان علیه السلام
بُشرِ بَردِ فروش، میگوید یک شب در خانِی خُد در سامر ِبودم صدای در آمد با عجله رفتم پشت در دیدم کافور خدمتگذار حضرت هادی بر اوسلام است. گفت حضرت تو را خاستِ. لباس پوشیدمُ خدمت ایشان رفتم. دیدم حضرت با فرزندش ابو محمدُ خاهرش حکیمِ صحبت میکنند. وقتی نشستم بعد از سلامُ علیک فرمود: ای بُشر تو از فرزندان انصاری، و ولایت ما را پشت در پشت داری و موردِ اعتمادِ ما هستی. میخاهم تو را فضیلتی بر سایر شیعیان بدهم و سِرّی بِتو بگویم و تو را برای خرید کنیزی بفرستم.
بُشر میگوید: حضرت نامِ ای بِخطُ زبان رومی نوشتُ مُهرُ موم کرد و در دستمالِ زردی پیچیدِ، دویستُ بیست دینار بِمَن عطا، و فرمود: بُرو بغداد و ظهر در معبر ِنَهر ِفُرات حاضر شو. وقتی قایق های بردِ ها آمد فرماندِها و جوانانُ خریداران دورِ آنها را میگیرند تمامِ روز مُواظبِ بردِ فروشی باش بِنامِ عَمرو، او کنیزی دارد کِ دو پارچِی حریر بر تن دارد و او از باز کردنِ صورتِ خُد وَ لَمس کردنِ خریداران اطاعت نمیکند. بردِ فروش او را میزند و او بزبان رومی نالِ و زاری میکند و بدانکِ میگوید وای از هتکِ سِتر ِمَن. یکی از خریدارها کِ عِفّتِ او را احساس میکند، میگوید من سیصد دِرهَم او را میخرم کنیز بِزبان عربی میگوید: اگر در لباس سلیمانُ کرسی سلطنت او جلو ِکُنی رَغبتی بِتو ندارم اموالت را بیهودِخرج نکن. بردِفروش میگوید پس چکار باید کرد؟ تو را باید بفروشم. آن کنیز میگوید: عجله نکن باید خریداری باشد کِ دلم بِامانتُ دیانت او گواهی دهد. و فرمود: در این موقع برو نزد بردِ فروش(عَمرو) و بگو من نامِ ای سر بستِ از یکی از اشراف دارم کِ بِخط رومی است و کرامتُ وفا، و بزرگواریُ سخاوت خُد را نوشتِ نامِ را بِاو بدِ تا در خُلقُ خوی صاحب خُد تصمیم بگیرد. کِ من وکیل آن شخص هستم تا این کنیز را برای او خریداری کنم.
من رفتم بغداد، ظهرِ ِفلان روز کنار شطِ فُرات منتظر ماندم، قایقهای اُسرای روم آمد. تمام گفتِ های امام مو بِمو اتفاق افتاد. بُشر بن سلیمان میگوید: همِی دستورات مولای خُد، حضرت هادی بر او سلام را اجرا کردم. بردِفروش پذیرفت و نامِ را از من گرفت و بِکنیز داد وقتی کنیز نامِ را دیدُ خاند، زیاد گریست و بِعَمرو گفت: مرا بِصاحب این نامِ بفروش و قسم سختی خُرد کِ اگر مرا بِصاحب نامِ نفروشی خُدم را میکشم. بردِفروش قبول کرد من هم در قیمت او گفتگو کردم بِهمان مبلغ دویستُ بیست دینار کِ حضرت دادِبودند راضی شد. او دینارها را از من گرفت و من هم کنیز را خندانُ شاد تحویل گرفتم و آمدیم بغداد همان حجر ِای کِ داشتم. وقتی وارد شد و خیالش جمع شد، نامِی مولایم را از جیب خُد در آورد و آن را میبوسید و بِصورتُ چشمُ بدن خُد میمالید. من با تعجّب پرسیدم نامِ ای را میبوسی و این همِ ذوق میکنی کِ صاحبش را نمیشناسی؟ گفت: ای بیچار ِتو بِمقام اولاد انبیاء معرفت کمی داری! گوش کن تا برایت تعریف کنم:
من دختر یشوعا فرزند قیصر روم هستم. مادرم فرزند شمعون، وصیّ مسیح است. داستان من از این قرار است. خوب گوش کن کِ خیلی قصّة عجیبُ جالبی است.
پدر بزرگم قیصر روم میخاست مرا در سنّ سیزده سالگی بِعقد برادر زادِاش در آورد. جشن بزرگی گرفت و سرانِ مملکتی و سیصد نفر از اولاد حواریّون و کشیشان و رُهبانان، و هفتصد نفر از رجال و بزرگان و چهار هزار نفر از امیران لشکری و کشوری و عشایر را دعوت کرد و برای برادر زادِاش و من تخت زیبایی کِ با انواع جواهرات آراستِ شدِ بود و بالای چهل سکّو قرار داشت در جلو صحن کاخش آراست. وقتی برادر زادِاش بر بالای آن قرار گرفت، صلیب ها را افراشتند، کشیشها انجیلها را گشودندُ بِدعا ایستادند، ، ناگهان صلیب ها بِزمین سرنگون شدُ ستون ها فرو ریختُ روی مردم افتاد و او کِ بالای تخت رفتِ بود بیهوش بر زمین افتاد و رنگ از روی کشیشان پرید و پشتشان لرزید. بزرگ کشیشان بِقیصر گفت: ما را از ملاقات این نحس کِ دلالت بر زوال دین مسیح دارد معاف کن و جدّم از این حادثِ فال بد زد و بِکشیش ها گفت این ستون ها را برپا سازید و صلیب ها را برافرازید و برادر ِاین بخت برگشتة بدبخت را بیاورید تا این دختر را بِازدواج او درآورم و نحس بودن او را بِسعادت دیگری دفع سازم. وقتی مجلس را دوبار ِ آراستندُ جشن برپا شد، همان پیشامد اوّل برای دوّمی تکرار شدُ مردم پراکندِ شدند و جدّم قیصر ناراحت شد و داخل کاخِ خُد رفتُ پردِها را کشید.
من در آن شب در خاب دیدم کِ مسیح و شمعون و جمعی از حواریّون در کاخ قیصر جمع شدند و در موضع تخت قیصر منبری نصب کردند کِ از بلندی، سر بِآسمان میکشید. در این هنگام محمّد بر او صلوات بِهمراه جوانانُ تعدادی از فرزندانش وارد شدند. مسیح بِاستقبال او آمد و با او معانقه کرد و باو گفت: ای روح الله من آمدِام تا از وصیّ تو، شمعون، دخترش را برای پسرم خاستگاری کنم و با دست خُد اشار ِ بِابو محمد، صاحب این نامِ کرد. مسیح بِشمعون نگاه کرد و گفت: ای شمعون! شرافت بِنزد تو آمده، با رسول خدا خیشاوندی کن. آنگاه محمّد بر او صلوات بِمنبر رفت و خُطبِ خاند و مرا بِپسرش تزویج کرد. و مسیح بر او سلام و فرزندان محمّد بر آنها صلوات و حواریّون همِ شاهد بودند. ناگهان از خاب بیدار شدم، خیلی وحشت زدِ کِ اگر این خاب را برای پدرُ پدر بزرگم بگویم مرا میکشند. آن را در دلم نهان کردمُ بِکسی نگفتم. امّا سینه ام از عشق بِابو محمّد آتش گرفت. تا جائی کِ دست از خُردُ خُراک کشیدمُ ضعیفُ لاغر شدم. در شهرهای روم پزشکی نماندِ بود کِ پدربزرگم بر بالینیم نیاوردِ و درمان من را از او نخاستِ باشد. وقتی از صحّت من نا امید شد. گفت: ای نور ِچشم من آیا آرزویی داری تا برآورم؟ گفتم: ای پدربزرگ همِی درها برویم بستِ شده، اگر شکنجهُ زنجیر را از اسیران مسلمان کِ در زندان هستند برمیداشتی و آنها را آزاد میکردی، امیدوارم مسیحُ مادرش مریم مرا شفا دهند. وقتی این حرف را زدم پدر بزرگم دستور آزادی مسلمانان را داد. اظهار صحّتُ سلامتی کردمُ کمی غذا خُردم. پدر بزرگم خُشحال شدُ بیشتر بِعزّتُ احترام اسیران پرداخت.
بعد از چهار شب دیگر، سیّدة النّساء را در خاب دیدم کِ همراه (حضرت) مریمُ هزار خدمتکار بهشتی از من دیدار کردند و (حضرت) مریم بِمن فرمود: این سیّدة النّساء مادرِ شوهر تو، ابومحمّد است. تا این را شنیدم بِدامنش افتادمُ گریه کردم و گِلایِ کردم کِ پس چرا ابو محمّد بِدیدارم نمیآید؟ سیّدة النّساء فرمود: تا تو نصرانی باشی فرزندم بِدیدار تو نمیآید و این خاهرم مریم است کِ از دین تو بِخدا دوری میکند. و اگر رضای خدای تعالا و رضای مسیحُ رضای مریم را میخاهی و دوست داری کِ ابو محمّد بِدیدار تو بیاید باید بگوئی اشهد ان لا اله الّا الله و اشهد انَّ محمّداً رسول الله. من هم این کلمات را بِزبان جاری کردم. سیّدة النّساء مرا بغل کردُ فرمود حالا منتظر دیدار ِابو محمّد باش کِ او را نزد تو می فرستم. و من خُشحال شدم. در این موقع از خاب بیدار شدمُ میگفتم «جانم جان» ابو محمّد.
فردا شب ابو محمّد در خاب بِدیدارم آمدُ گویا بِاو گفتم: عزیزم هَمِیِ قلب مرا بِمحبّت خُد مبتلا کردی، این جفا نبود کِ بِدیدار من نیامدی؟ او فرمود: دیر کردن من برای دین تو بود. حالا کِ مسلمان شدی هرشب بِدیدار تو میآیم و از آنشب تا حالا هرگز دیدار او از من قطع نشدِ و هر شب بِدیدار من میآید.
بُشر بن سلیمان میگوید: پرسیدم چطور شد کِ اسیر شدی؟
ملیکا گفت: یک شب ابو محمّد بِمن فرمود: پدر بزرگت در فلان روز لشکری بِجنگ مسلمانان میفرستد و خُدش هم دنبال آنها میرود. تو لباس خدمتکاران بپوش و بِطور ِناشناس از فلان راه برو. من هم همین کار را کردمُ سپاهیان اسلام برما شوریدند و من اسیر شدم و هیچ کس جز تو نمیداند کِ من دختر پادشاه روم هستم.ُ از آن مردی کِ من سهم او بودم اسمم را پنهان داشتمُ گفتم: اسم من نرجس است و او گفت: این نام کنیزان است.
بُشر میگوید: من پرسیدم تو کِ رومی هستی چگونِ عربی صحبت میکنی؟ گفت: پدربزرگم در آموختن ادبیّات بِمن حریص بود و زن مترجمی را مأمور کرد کِ صبحُ شب میآمد و بِمن عربی یاد میداد تا زبانم عادت کرد.
بُشر گفت: وقتی او را بِسامر ِ رساندمُ بر مولایم حضرت هادی براوسلام وارد شدم بِاو فرمود: چطور خداوند عزّت اسلام و ذلّت نصارا و شرافت اهل بیت محمّد برآنهاصلوات را بِتو نشان داد؟ گفت: ای فرزند رسول خدا شما بهتر میدانید من چه بگویم. حضرت فرمود میخاهم تو را گرامی بدارم. کدام را دوست داری؟ میخاهی ده هزار درهم بتو بدهم یا بشارتی کِ در آن شرافت ابدی است؟ ملیکا گفت: بشارت را میخاهم. آن وقت حضرت فرمود: بشارت باد تو را بِفرزندی کِ شرقُ غرب عالم را مالک شود و زمین را پر از عدلُ داد کند. پرسید از چه کسی؟ فرمود: از آن شخصی کِ رسول خدا در فلان شب از فلان ماه، از فلان سال رومی تو را خاستگاری کرد. پرسید: از مسیحُ جانشین او؟ فرمود: پس مسیحُ وصیّ او تو را بِچه کسی تزویج کردند؟ گفت: بِپسر شما ابومحمّد. فرمود: آیا او را میشناسی؟ گفت: از آن شب کِ بِدست مادرش سیّدة النّساء مسلمان شدم شبی نیست کِ او را نَبینَم. حضرت هادی بر اوسلام توسط خدمتگذارش کافور خاهرش حکیمِ را خاست و فرمود: او همان است. حکیمِ ملیکا را مدت زیادی در آغوش گرفت و فرمود: واجبات و سنّتها را بِاو بیاموز کِ او همسر ابو محمّد و مادر قائم است.
[از بحار و نقل مرحوم شیخ صدوق در کتاب کمال الدین ج ۲، باب ۴۱،ص۴۱۷تاص۴۲۳٫]
برای سامتی و ظهور حضرتش صلوات بفرست.
احمد.علی.متفقّهی
بدون دیدگاه